چار کلمه حرف حساب:
عجب
روزای
گندی
ست
مثل یک بچه گربه ی ترسو
سمت تسخیر مرگ می رفتی
لابه لای هجوم ماشین ها
داشتی زیر مرگ می رفتی
دست هائی که خسته تر می شد
پنجه در پنجه ی خیابان بود
موی شب لا به لای انگشتت
شانه هائی که که سرد و لرزان بود
ناله می کردی و دلم خون بود
کاشکی در سکوت می مردی
مثل پروانه ای که ترسیده
توی تار عنکبوت می مردی
با نگاهی که باز تر می شد
مردنت را نگاه می کردم
روی دوش تمام عابرها
بردنت را نگاه می کردم
شیشه از پشت شهر طوفانی ست
باد از بند رخت می افتد
بغض هائی که منفجر نشده
بی صدا روی تخت می افتد
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 20:33 توسط : حامد خداوردیان
