تبليغاتX
خاکروبه ی کاغذی
خاکروبه ی کاغذی
خاطرات کاغذی سابق
شنبه 6 آذر1389
ما قسمتی از هزرگی آدم هستیم// ما را نزائیدست حوا اصلا انگار...

چار کلمه حرف حساب:

عجب

روزای

گندی

ست

مثل یک بچه گربه ی ترسو

سمت تسخیر مرگ می رفتی

لابه لای هجوم ماشین ها

داشتی زیر مرگ می رفتی

 

دست هائی که خسته تر می شد

پنجه در پنجه ی خیابان بود

موی شب لا به لای انگشتت

شانه هائی که که سرد و لرزان بود

 

ناله می کردی و دلم خون بود

کاشکی در سکوت می مردی

مثل پروانه ای که ترسیده

توی تار عنکبوت می مردی

 

با نگاهی که باز تر می شد

مردنت را نگاه می کردم

روی دوش تمام عابرها

بردنت را نگاه می کردم

 

شیشه از پشت شهر طوفانی ست

باد از بند رخت می افتد

بغض هائی که منفجر نشده

بی صدا روی تخت می افتد


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 20:33 توسط : حامد خداوردیان
یکشنبه 18 بهمن1388
نباید چشم ها را شست

 

سلام

اگر از حال من بپرسید

"سخت مشغول زندگی هستم!

نه! خودم را به زندگی زده ام"

با امید روزهائی خوشرنگ تر

***************

 

 

اگر چه حال این روزا

همونجوری که باید نیست

گمون کن حال من خوبه

اگه حال تو هم بد نیست

 

توی گوش خیابونا

صدای پای پائیزه

غرور تک تک برگا

داره از شاخه می ریزه

 

بگو تقصیر کی بودش

که دور از خونه افتادم؟!

توی لاک خودم بودم

چرا وارونه افتادم؟!

 

دارم سرگیجه می گیرم

توی این خیمه شب بازی

با این اسباب بازی ها

نبردی و نمی بازی

 

اینا کابوس باور کن

یه روزی می پری از خواب

"نباید چشم ها را شست"

چشاتو باز کن سهراب

 

توی اوج سیاهی ها

که شب بود و عروسک ها

نخا رو باز کن ، شاید

رها شن بادبادک ها


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:21 توسط : حامد خداوردیان
سه شنبه 16 تیر1388
سکوت

گفتی برای زنده ماندن زندگی کن

گفتم که می میرم ... برای زنده ماندن

 

 

سکوت........


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:29 توسط : حامد خداوردیان
سه شنبه 16 تیر1388
سکوت

گفتی برای زنده ماندن زندگی کن

گفتم که می میرم ... برای زنده ماندن

 

 

سکوت........


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:29 توسط : حامد خداوردیان
سه شنبه 16 تیر1388
سکوت

گفتی برای زنده ماندن زندگی کن

گفتم که می میرم ... برای زنده ماندن

 

 

سکوت........


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:29 توسط : حامد خداوردیان
پنجشنبه 22 اسفند1387
من همیشه این/گونه/ ام ...

Walking in Rain
 

بدجور گرفته شهر و باران با هم

من غرق ِ خیال و راه بندان با هم

 

در تاکسی ِپیر نفس می گیرم

در همهمه ی این همه فرمان با هم

 

از دور نگاهم به خودم می افتد

تصویر من و توئی که خندان با هم↓

 

آرام عبور میکنیم از بغلم

از چشم من و عرض ِخیابان با هم...

 

دنبال من و تو راه می افتم تا

نزدیک دو آشنا که چندان با هم↓

 

مانند گذشته نیستند از وقتی

سرد است نگاه و دست هاشان با هم

 

با دست تو یک مشت گره افتاده

در خط خط ِ پیشانی و فنجان با هم

 

انگار نباید گره ها باز شوند

یک عمر تلاش ِدست و دندان با هم ...

 

در تاکسی ِپیر نفس می گیرم

بند آمده باران و خیابان با هم

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:52 توسط : حامد خداوردیان
دوشنبه 5 اسفند1387
دیشب خدا را ...

دیشب خدا را در خیابان خواب دیدم

در گرگ و میش سرد تهران خواب دیدم

 

از تختخوابی که نخوابیدم پریدم

پیراهنی سر در گریبان خواب دیدم

 

با چای تلخ و قند قدری بحث کردم

دست خدا را دور لیوان خواب دیدم

 

معنای لبخند پر از شک پدر را

در اسکناسی لای قرآن خواب دیدم

 

می خواستم از فال تلخم دور باشم

انگشت خود را توی فنجان خواب دیدم

 

دیدم کسی تنهائیش را دور می زد

لبخند شب را دور میدان خواب دیدم

 

پشت چراغ قرمزش گل داد و پژمرد

دسته گلی را زیر باران خواب دیدم

 

با ترمز یک زن خیابان بند آمد

دیشب خدا را پشت فرمان خواب دیدم


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:51 توسط : حامد خداوردیان